تولدی دیگر ........

 

ایران آزاد .................................................... تولدی دیگر


سال هفتم- فصل نوین/ شماره سه. بیست و یکم ماه می. روز تولد من

Www.Iran-Azad.Net.......... Www.Iran-Azad.De.......... Www.Iran-Azad.Net.................. Donnerstag, der 20. Juni 2019
ایران آزاد، جواد ولدان. صابر
ایران آزاد قبل از ماه می 2008
آرشیو فصل نوین، از ماه می 2008
... در ادامه
سایت نخستین


دشمن من اما از سلاله هابیل است.

من با تبر زنده ام، با تبر!
من زنده به آنم که دستم را، پایم را، فکرم را از چهارچوبه های اسارت آدم بیرون بیاندازم.
من زنده به آنم که به این قابها نیشخند بزنم.

دشمن چهارچوب ساز است
دشمن من قاب می سازد
تو بساز تا من بشکنم

دوست من، رفیق من، معشوقه های من مرا به چهارچوب شکنی وا می دارند .
نه که وا می دارند، که با پوست و گوشت و روح و نیش و دندان حمایت می کنند.

 

از آریانه یاوری

من عروس خدا میشوم
بلوغم رادرفصلی سرد دار میزنند
و تندرها موهایم را ستاره باران می کنند
همه در باغچه ها فاجعه می کارند
و قلب لرزان من نانی در سفره ی سربازان میشود
همه شتابزده اند
اعراب برتن گرم و جوانم بوسه میزنند
و یالهای اسبهایم با باد پرواز می کنند
و من سوره ها را یکی یکی قی می کنم
پدر گفته بود این سرود ...سرود ما نیست
و جنین های بی سر پستانها را درو می کنند
و فاحشه ها کفرگویان در سیاهی خیابانها گم میشوند
تندری چشمان پدرم را با خودمی برد
خدا چهره اش را بزک می کند
و من عروس خدا میشوم

 

در امتداد سرنوشت
جواد ولدان (صابر)

 قسمت اول

نزدیک به غروب بود. غروب اوائل پائیز، موسم برگریزان. در زاهدان، در این برهوت بی آب و علف از برگریزان اما خبری نبود. هوا داغ و خشک بود، بیرحم سوزان. خورشید به پای آسمان نشسته بود. حوالی این کورهء سوزان، پیرامون آن را در افق دور دست سرخی گرفته بود، سرخی به سرخی خون. گاه به گاه نسیم داغ و ملایمی می وزید. از دور دست قارقار کلاغی به گوش می آمد. کلاغی که از سنگدلی خورشید به آسمان گلایه می برد، هوار می کشید.

مسافر، مرد مسافر مهیا می گشت. بندهای کفش را کشید. کوله پشتی را به پشت بست. سینه را از هوا پر کرد. دیدگان را بست و با چشم دل همه چیز را باری دیگر مرور نمود. درون کوله پشتی را به تماشا نشست. همه چیز را به همراه داشت؟ دقیقه ای بدینسان گذشت. حبیب چشمان خود را گشود، نفسی دیگر تازه کرد، آخرین جرعهء آب را در این شهر نوشید. نوشید و به راه افتاد. در جهت فرودگاه به راه افتاد، به سمت شرق. راهی طویل در جلو داشت و اراده ای محکم در سر، قلبی رقیق در زندان سینه و چشمانی حریص در کاسهء درشت سر. در ولع تازگی، در ولع شدن، بودن را پشت سر می گذاشت. مجهولات، ناآمده ها را به استقبال می رفت، به گرمی به استقبال می رفت. می رفت که بگسلد، گسسته از آنچه تا کنون بود، از پشت سر. از پلکان به خیابان سرازیر شد. قامت راست کرد و قدم استوار، در تعقیب سرنوشت به راه افتاد، به راه. 

در این کویر، در این ماتمکده، غم لانه دارد، از در و دیوار رنج و غصه می بارد. بی رحمی و سیاه بختی همانند لاشخورانی گرسنه بر فرق آدمیان جولان می دهند. در اینجا پائیز را تنها در تقویم می بینی. به جز چند درختی که عریان می نمایند، از سبز و سبزی در اینجا خبری نیست. کشاورز این مناطق خون می خورد، خون جگر. چهره های برشته، دیدگان غمگین، بی حالت و دوخته در زاویه ای کور، در مجهولات، خطوط سخت چهره، چین های عمیق، چروک های ترسناک از رنج مدام، از فقر سالیان، سالیانی به درازی شعاع بی مروت خورشید سخن می رانند. این برهوت، این به اصطلاح شهر نام گرفته مسافران را به عزا می نشاند. حبیب را متاثر می کند، در فکر فرو می برد و از زندگی سیر می سازد. به چه بستگی دارند این مردم؟ این دلها در ترنم کدامین وزش، می زنند؟ به چه زنده اند، به چه؟ به سختی، به بیرحمی، به سنگدلی سنگ و قاچهای وحشتناک زمین خو کرده اند. سختی کویر این مردم را سخت کرده، به سختی سنگ های داغ، به سختی پوسته های کویر. به چه زنده اند؟ به چه سرخوش دارند این مردم؟ به چه؟ از چه معاش می کنند؟ از گاوداری، گله داری، کشاورزی، زمینداری، از کارخانجات، از صنایع، از چه؟ به چه چشم دارند؟ چه در دل لانه دارند؟ امید؟ کلمه ای بیگانه، واژه ای ناآشنا.

کشاورز این منطقه، کارگر این برهوت، صاحب حرفه و صنعتکار این دشت سیاه بختان، به قاچاق زنده اند، به قاچاق. هم به قاچاق معاش می کنند و هم اینکه خود به قاچاقی نیز زنده اند. اینها سالیان است، که خاک شده اند، این مردم دهه ها و سده هاست که خاکستر شده اند. این هیکل های از پوست و استخوان، اینها تنها ارواحی هستند در شمایل انسان، می خواهند زنده بمانند، می خواهند امید داشته باشند، می خواهند، اما آیا می توانند؟ آیا اینها زنده اند؟ زیر پایشان نفت خوابیده است، نفت، مس، اورانیوم. چه جایگاه خواب گرانقیمتی دارند اینها؟ به چه دل خوش دارند اینها؟ به نفت، به مس، به اورانیوم، به ... . اینها خود نیز از زیر پای خود بی خبرند. تا که از مرگ فرزند ننالند، از گرسنگی و شیون وی به طاقت نشوند، به قاچاق دست می یازند. از تریاک گرفته تا شلوار جین. از تلویزیون سونی ژاپنی گرفته تا خشخاش افغانی. از شورت زنانهء فرنگی گرفته تا میوه های بیگانه.

از این شهر تا به مرز افغانستان، تا به مرز پاکستان چندان راهی نیست. وسائل نقلیه فراوان است. دوچرخه، شتر، وانت. در چند نقطهء شهر چندین بازار وجود دارد، بازار دکه ها، بازار دستفروشها، بازار قاچاقچی ها. پاساژ نیز هست، پر از بوتیک، بوتیک های پر از کالاهای خارجی، جین، ضبط صوت. هر چه که بخواهی، هر چقدر که بتوانی! تا چقدر داشته باشی!

مسافر ما، حبیب اینک به خارج از شهر رسیده است. افکار او اما در این شهر و آنچه در این روزها و هفته های گذشته در اینجا بوقوع پیوست، دور می زند. همین دیروز بود که شاهد صحنهء اعدام بود. اعدام سه نفر. به دار کشیدن سه قاچاقچی در ملاء عام، در محل موقت دادگاهها، در پشت میله ها، میله های بی رنگ و قطور فولادین. این مکان همانند حیاط مدرسه به چشم می آید. آری حیاط مدرسه است. الاکلنگ زنگ زده در گوشه ای در پشت این میله ها به کج خلقی و کج شکلی نابودی انسان را به نظاره نشسته. چوبهء دار داربست فلزی تاب بچه ها است. چه تشابهی، چه حسن تصادفی؟! اتفاق یا ... از شهری که چوبهء دار جانشین داربست بازی کودکان شود، در منطقه ای که کلاغهای آن بجای خبر خوش نامه از سوزش هوا شکایت به مادر آسمان برند، کلاغانی که طنین و هیبت جغدوار پیشه کرده اند. در این کویر بی صاحب، در این قبرستان چه می توان کاشت، چه می توان برداشت؟ چه می توان انتظار داشت؟ دو جوان و یک پیرمرد با ریش و موی سفید، با چشمانی بسته. دستها در دست بند و بازوان در دست برادر. هر «گناهکار»، یک برادر. یک گناهکار، یک برادر. هر سه در جامگان بلوچی. پیراهنی بلند تا به زانو. تنبانی گشاد بسان گشادی یک شلوار کردی. یکی در آبی، دیگری در کرم و پیرمرد در سفید. مو سفید، ریش سفید، پیراهن و شلوار سفید، بختش اما سیاه. در سیاه، در سیاهی، به سیاهی روبنده های چشمان، به سیاهی بخت یک کویری، به سیاهی آتیه یک نوزاد بلوچ. همه در حرکت، همه در حرکت، تنها زمین و زمان سنگین، سر حبیب سنگین، زمان طاقت فرسا، سر درد هولناک، از هول مرگ، از هول مرگ انسان، مرگ همنوع، هموطن، هموطنی بیگانه. بیگانه و غریب در این غربت کویر، زیر آتش آسمان. در این کورهء بی مروت گر گرفته سینهء حبیب، دل در تکاپو و جست و خیز، دل در التهاب کنده شدن، در بالا آمدن. در خون دادن. طاقت از دست رفته، چشمان در کاسهء سر هر دم در انتظار جهش، پرش، به بیرون جهیدن، از درد سر، از سر سنگین. از همدلی، از همنوعی. هموطن اعدام می شود. امروز سه بیگانه، سه غریب، سه خویشاوند، سه برابر، سه برادر به وادی عدم فرستاده می شوند. حبیب داد می زند، فریاد می کشد، صدایش را، فریادش را اما کس نمی شنود. فریادش در گلو خشک می شود و به پائین می غلتد. بلورهای بیرنگ اشک از گونه ها جاری است. چشمان بازند، اما طاقت دیدن از دست رفته. دیدگان در نقطه ای کور، در دور دست، در ماتم و سوگ خود به کوری نشسته اند. نمی خواهم که ببینم. 

چه می کشند این سه؟ در چه فکر دارند این سه افکار؟ لبان پیرمرد می جنبند. برادری از نزدش می رود. با دستان پر باز می گردد. لیوان بر لبانش می گذارد. آخرین سردی جرعه ها را به وی می چشاند. گرده های طناب را به گردن می کنند. سه گردن، سه طناب، سه گره، هر یک در فاصله ای به یک متر، در بعدی اما به ابعاد بی نهایت. دور، خاموش، حزین، زبان به دندان گرفته، منتظر، منتظر شب. کرکسان به دور سر در چرخش. کلاغ زشت در گلایه، خفاشان در اوج آسمان، در صدر زمین، زمین در حکومت آنها. چشم ندارند خورشید را بنگرند. با زندگی بیگانه اند. مرگ پرور و مرگ دوست، آهنگ مرگ در گوش. سیاهی شب در دل، سرخی خون در چشم. می کشند، می خورند، می زنند. تا کی؟ می سوزانند، تا بسوزد می سوزانند. تا سکوت کنی می نالند. از مرگ، از بوم، از سیاهی آهنگ می سازند. هر سه بر پشت یک وانت جا دارند. ایستاده اند، با قامتی خمیده، با یاری برادر، به کمک این برادران مددکار به پای چوبهء دار آمده اند، بر پشت یک وانت قرمز رنگ سوارند. گردن راست دارند. طناب بر گردن می کنند، نه خود که این مددکاران. در پشت پای هر یک، یک برادر، سه جفت پا در سه جفت دست، سه دست برادر. برادر دیگر از پشت وانت بر زمین می جهد. بلندگو داد می کند، بیداد. ندای سوگ آور قرآن بلند می شود. از استکبار و از استغفار می گوید. از مرگ. لحظه ای بعد سکوت، سکوتی سنگین. سکوتی دلهره آور. وحشت، وحشت مرگ، وحشت چنگال کرکس، چهره کریه او هر دم نزدیک می شود، نزدیک و نزدیک تر. آنگاه حکم خوانده می شود. مخدر ... ، مواد، ... فروش. کلمات به سنگینی صخره در گوش حبیب می نشیند. هوا خفه کننده است. به زحمت نفس می کشد. طاقت می آورد. مصمم است که ببیند. رفتن انسان را ببیند. فرشتهء مرگ را ببیند. یاری این برادران مددکار را که حتی تا لحظهء مرگ تنهایت نمی گذارند، ببیند. بر این تصور است، که مرد است، باید ببیند، می بایست در سیاهی و کراهت دیدگان روزگار، عمیق نظر کند. با یک فرمان وانت به حرکت درآمد. وانت جلو رفت و پاها در هوا غلتید. در جستجوی یک تکیه گاه، در جستجوی زمین، عبث به جستجو، در جنگ مرگ و زندگی در جستجوی عافیت، به جستجوی یک چهارپا. بیهوده به جستجو، بیهوده در جستجوی امن، بیهوده.

اینک آنان به آرامش دست یافته اند. گاه به گاه پائی در هوا می غلتد، اما این هم زودگذر است. لحطه ای بعد، دقیقه ای بعد، هیچ، هیچ و دیگر هیچ. بازیگران اصلی این نمایش شوم با سکوت خویش، با سکون خویش صحنه را به کلاغها، به جغدها، به کرکسان واگذار نمودند. سه آونگ آویزان، سه آونگ از سه نقطه آویزان، اینک آرام یافته اند، آرام.

مسافر ما، جبیب مشغول است، مشغول به این افکار، مشغول تجارب نه چندان دور، تجارب همین دیروز، همین چند روز، همین گذشتهء نه چندان دور. او شهر را پشت سر کرده، آخرین جرعه های روشنائی را نوشیده و اینک چراغهای سو سو زن، این کرمهای شب تاب را پشت سر دارد. یکی دو ستاره در آمده اند، دیگران در راهند.

 

بازگشت به ابتدا
 


بازگشت به ابتدا


تیتر مقالات و نوشته های جواد ولدان (صابر) که بزودی در اینجا منتشر خواهد گردید:

حلاج حافظ خیام مارکس برشت نیچه بهرنگی و لوکزامبورگ و گلسرخی و دانشیان ارواح منند

آلمانی روباه است، خر است، و بسیاری از آنها هم خرند و روباه، دقیقا به مثل ایرانی ها و به مانند تمام مردم و اهالی زمین

گران می خرم ارزان می فروشم

از دور صندلی تا میان صندلی ها

از آشیخ یحیا تا ولفگانگ

کاسهء داغتر از آش، دایهء مهربانتر از مادر

گر حکم شود که دزد گیرند، باید همگان به شهر گیرند

سر پیری و معرکه گیری !؟

خیزش پرشکوه پنجاه و هفت: پیروزی عظیم جهل بر نادانی


 

 

 

 

 

 

 

 

اتحاد آری، نردبان ترقی این و آن شدن نه!
جواد ولدان. صابر

ایران آزاد نشریه فرهنگی علمی سیاسی اینترنتی
iran azad 2002-2008
هر گونه برداشت یا استفاده از مطالب تنها با ذکر نام ایران آزاد و نام نویسنده یا مترجم مجاز است
Info@Iran-Azad.net